به نام خدا

امروز روز چهارشنبه اول مهر ماه ۱۳۸۸

ساعت ۷:۳۰ صبح به مدرسه رفتم . دانش آموزان را به صف دیدم . همین که وارد مدرسه شدم . اولیا با اشتیاق به طرف من آمدند و از اینکه سال دیگر نیز من دوباره معلم کودکانشان بودم اظهار علاقه کردند .

زیرا سال گذشته کلاس چهارم تدریس می کردم و امسال با پیشنهاد مدیر مدرسه تدریس در کلاس پنجم را به عهده گرفتم .

شور و شعف خاصی در چشم دانش آموزان موج می زد به خصوص دانش آموزان سال گذشته ی خودم .

زیرا آنها را با دانش آموزان کلاس دیگر مخلوط کرده بودند .من نیز از دیدن آن ها به همان اندازه خوشحال بودم.

به هر حال ساعت اول با معرفی کردن و گفتن برنامه ها به پایان رسید .

سعی کردم از همان روز اول با وجود این که هنوز کتاب ها نرسیده بود درس را به طور جدی شروع کنم .

بنابراین ریاضی درس اول تدریس شد . و ساعت آخر را با توجه به نظر و پیشنهاد دانش آموزان درس نقاشی و خط تدریس کردم.